تبليغاتX
تخیلات دو بهمنی... که به واقعیت پیوست!

12 دی 8 و هشت

دیگه زنگ نمی زنی.

نمی دونم باید چیکار کنم، باید هر شب که میای خونه فیلم بازی کنم؟

چقدر میشه تحمل کرد؟

تو منطقی ترین آدمی هستی که دیدم، اما با من منطق نداری ... این منو زجرم میده ... 

12 دی 8 و هشت


 

از طرف همسرت سارا در شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 17:53 موضوع | همين مطلب


بازم منو تنها گذاشتی ...

داری زنگ میزنی، اما من بر نمیدارم...

نمی تونم ببخشمت.. خیلی با من تلخ شدی، چراشو نمی دونم، اما چند وقته که خیلی باهام بدرفتاری می کنی و میدونم که توی این چند وقت مشکلاتمون مشترک بوده و مشکل جدیدی نداشتی...

دلم خیلی گرفته، احساس تنهایی مطلق می کنم، گاهی فکر میکنم اگه برم و دیگه برنگردم تو تا چند روز دنبالم می گردی؟...

سر دردام واقعاً غیر قابل تحمل شدن.. نمی تونم فکر دکتر رفتنو بکنم، الان 12 هزار تومنم 12 هزار تومنه!

 

کاش تو میفهمیدی درون من چی میگذره، کاش با من مثه ماشین نبودی، کاش گاهی به این فکر می کردی که " سارا تو دلش چی فکر میکنه.." دیگه بغضم بیرون نمیاد، اونم اومده پشت گلوم جا خوش کرده، دارم خفه میشم...

 

گاهی حتا به این هم فکر می کنم که زندگی کردن اینجوری تا ابد خیلی سخت میشه، نمی خوام خودم و خودتو تا آخر عمر اسیر کنم ...

شاید بگی این اسارت نیست، اما پس چیه؟ وقتی چند روز تعطیلی که پشت هم پیش میاد بیچاره میشیم و فکر می کنیم چه جوری باید با هم بودنمونو بگذرونیمش؟... دیگه حالم از آخر هفته بهم می خوره و عاشق شنبه ها شدم... وقتی میشه فرار کرد، رفت ...

 

تو اصلاً مثل اون مصطفا سابق نیستی... اصلا.

منو نمی شناسی... منم نمی شناسمت، اما می دونم من عاشق اون مصطفا بودم...

اون مصطفایی که تشنه ی شنیدن تمام حرفام بود...

اون مصطفایی که از نگاهم حالمو می فهمید...

اون مصطفایی که اگه چند ساعت ازم دور می موند دلش طاقت نمیاورد بهم زنگ نزنه ...

اون مصطفایی که به من و اعتقادام فکر می کرد...

اون مصطفایی که توی خواستگاری در جواب سوال مامانم که "چرا سارا؟ " گفت " چون سارا فکــــر میکنه." و به فکرم هم احترام می گذاشت ...

اون مصطفایی که مسخره ام نمی کرد ...

اون مصطفایی که اعتماد به نفسمو ازم نمی گرفت...

اون مصطفایی که همیشه پشتم بود ...

اون مصطفایی دستاش برای من همیشه گرم و مهربون بود، نه سرد و دور...

 

خدایا... خیلی سرم درد می کنه، خدایا نمیشه حرفامو یکی بشنوه... یکی منو بفهمه؟...

خدایا چرا اونی که این همه از تو میخواستمش دیگه منو نمی خواد؟ چرا دیگه حتا توی رابطه ی مقدس نزدیکیمون هم باهام سرد و عصبانی میشه؟ ... و چرا با این رفتار از من بهترین رفتارو انتظار داره؟

منم انسانم، منم می خوام زندگی کنم، می خوام شاد باشم، نه این که دائم سعی کنم رفتامو جلوی تو چک کنم و مشغول تغییر تمام ویژگیهام باشم تا تو از من پشیزی هم ناراحت نشی...

دلم می خواد یکی از همین روزا منم برم ...

یکی از همین روزا که همه دارن میرن و منو تو حسرت یه لحظه آزادی جا میذارن ...

مصطفا متاسفم که اینو می گم: اما  کم کم دام ازت ناامید میشم ... یه کاری بکن، جدی می گم... هرچند می دونم اینو نمی خونی... و شاید حتا یادت نیاد این وبلاگ وجود هم داشته...

کاش یه تغییری بوجود بیاری .... به عشقم قسم خیلی خسته شدم....

سارا 12 دی 88


 

از طرف همسرت سارا در شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 16:59 موضوع | همين مطلب


26 اذر هشتاد و 8

ما خیلی زود یادمون میره که چقدر از هم دلخور بودیم ...

 

نمی دونم این خوبه یا بد ... گاهی خوبه، اما وقتی باز با هم دعوامون میشه، این بده .. خیلی بده ...

 

دیشب خیلی ناراحت بودم، رفتم تو اتاق، لب در بالکن وایسادم، تو دم اتاق وایساده بودی و وقتی دیدی که کاری باهات ندارم رفتی، دقیقا نمی دونم کی... اما یکهو دستت دیدم که داشت میاومد شونمو بگیره... وقتی سرمو چرخوندم به سمت دستت ، دیدم هیچی نیست... تو دستشویی بودی...

این اولین بار نیست که توهممات ذهنیم اینقدر مجسم و واقعی می شن... نمی خوام دیوونه بشم..

 

روزا که میری شرکت خیلی تنهام تو خونه، گاهی که تو دیر میای میفهمم که واسه دیگران چقدر کم ارزشم که هیچ وقت احوالی از خود من نمی پرسن، فقط وقتی زنگ میزنن که بخوان پشت سر شوهراشون حرف بزنن...

یا وقتی که کاری دارن و از دست من برمیاد...

دلم برای مامانم لک زده، میخواستم ۵ شنبه برای آقا حلوا درست کنم، آخر شب که یادم افتاد داشتم دق می کردم از غصه ... می خوام امروز درست کنم و به مامانم زنگ بزنم...

 

داری منو میکشی از گشنگی، برم برات یه چیزی درست کنم ...

 

26 اذر هشتاد و 8

 

 


 

از طرف همسرت سارا در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 15:38 موضوع | همين مطلب


بیست و پنج آذر

ازت انتظار داشتم بیشتر از اینها منو درک کنی...

 

خیلی نامردیه که بدونی چقدر دلم برای ژدرم تنگ شده و فقط برای اینکه گریه میکنم سرم درد میکنه، داد بزنی سرم که گریه نکن! به خودت مسلط باش!!

سرم از داد تو درد میکنه.

 

خیلی وقتا که میخوامت تنها میمونم، نمی دونم باید به خودم برچسب بزنم که دلم گرفته یا این از اون چیزاییه که خودت باید بفهمی؟!...

 

رابطمون خیلی عجیب شده، دائم چیزای تلخ میاد تو ذهتم. امیدوار بودم که خودت بهم کمک کنی، اما گاهی فکر می کنم تو شاید همون کسی باشی که باعث میشه این افکار بیشتر بیاد تو ذهنم...

 

سرم خیلی شلوغه، هنوز پروژمو به استاد میل نکردم، امتحان دارم، سرم درد میکنه ...

 

واای، آهنگ گل نازم فریدون آسرایی شروع شد، دلم خیلی گرفته ازت مصطفا جوونم ...

 

دلم تنگ شده، کاش میشد مثه قبلنا یه کم بذاری بیشتر تو بغلت بمونم، خیلی سختهبرام که به درد و دل همه گوش میکنه، اما من که باهات درد و دل میکنم برام منطق ببافی... تو که دخترا رو خوب درد میکنی... همیشه شاهدم توی خونوادت آشتی کنون با تو بوده، چرا برای من اینجوری نیستی؟!...

شاید مشکل از منه...

یا شایدم من مشکلم..

نمیدونم، خیلی بدبین شدم .

بیست و پنجم آذر هشتاد و ۸ 


 

از طرف همسرت سارا در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 1:43 موضوع | همين مطلب


بازگشتي دوباره...

من سارا هستم.

من و پسري كه عاشق هم بوديم اين وبلاگ رو ساختيم تا فراموش نكنيم كه يه روزي عاشق هم بوديم...

تاريخ آخرين نوشته مال بيشتر از يه سال و نيم پيشه ، اما من نمي خوام اين وبلاگ و اين عشق از اون عشقاي خاك خورده بشه ، واسه همين اگه حتا مصطفا باز هم اينجا ننويسه من مي نويسم...

فكر نكنيد ما هنوز هم عاشق هم نيستيم...

۲۶ مرداد پارسال، يعني ۱۹ روز بعد از آخرين نوشته من و مصطفا پيوند ابديمون رو توي يكي از محضرهاي تهران بستيم...

۱۹ آذر همون سال ازدواج كرديم و الان ۲ روز از سالگرد ازدواحمون ميگذره ...

زندگيمون خوبه ...

ممنون كه لبخند مي زنيد !

شايد براي اين كه مصطفا خيلي وقت نداره اين وظيفه ي منه كه به اينجا برسم، اما شكايتي هم ندارم، براي همينه كه اومدم اينجا كه اين عشقو از داخل زندگي توصيف كنم ...

با همه چيزش، با همه ي خاطراتش ، با همه شادي ها و غمهاش ...

خيلي خوشحال ميشم كه هركسي كه تو شرايط من باشه باهام ارتباط برقرار كنه و بيشتر ميخوام بدونم آيا زندگي همه ي اونايي كه تازه ازدواج كردن اين شكليه يا نه؟...

خيلي ممنون كه تا اينجا يمطلبو خونديد.

راستي يه چيزي:

اسم اين وبلاگ بهمني هاست، براي اين كه من و مصطفا هردوتامون متولد بهمنيم!

اصلاً همين تفاهم عامل آشنايي ما با هم بود!

تا بعد!

 


 

از طرف همسرت سارا در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 16:25 موضوع | همين مطلب


فقط ... هیچی.

از آخرین تخیلت خیلی میگذره ...


 

از طرف همسرت سارا در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 19:43 موضوع | همين مطلب


روز مصطفا جووونم :-×

روزت مووووباااااررررککککک !!!

 

پیشم که نیستی مثه همیشه ... ولی خوب ... تا سه هفته دیگه تا ابد مال خود خودم میشی ...

صب کن ببین چی کارت می کنم اون موقع 

در ضمن ، من زیاد وقتمو پای اینترنت حروم نی کنم .. خودتم خوب می دونی که همه ی وقت و وجود روح و ذهنم مال تو ِا ... پس دیگه ناز  نکن عززززززززززیییززززم

یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دوست دارم

جمعه که با هم بریم ددری باید اون هرم اقتصادی مونو ( مثلث برمودا یا هرچی .. نمی دونم ) بکشیم که واسه سه هفته دیگه ... و یه عمر مشکلی نداشته باشیم ...

راستی وقت کردی یه سری به این وبلاگ بن ، در و دیوار اتاقمون خاک گرفته ...

یه چیز دیگه هم می خوام بگم که بعداً وقتی دیدمت بهت می گم ..

 

 

 

مواظب خودت باش ...

p.s.I LOVE YOU


 

از طرف همسرت سارا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 12:19 موضوع | همين مطلب


.

دیدی هرچی من می خوام .. هر چی من آرزو دارم ... هر چی من به وجودش بستم ، ناپدید میشه؟

انگار که از اول نبوده ...

انگار که توهم خودم بوده ...

خدایا ...


 

از طرف همسرت سارا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 23:20 موضوع | همين مطلب


عشق که عدد نداره؟!...

بدون.

اینو بفهم.

تو تنها بهونه ی موندگر بودنی.

هر چند بودن موندگار نیست...

دوست دارم مصطفا ...


 

از طرف همسرت سارا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 0:45 موضوع | همين مطلب


ددری!!

با دوستات رفتی کوه ...

از صمیم قلب امیدوارم بهت خوش بگذره ...

دفعه بعدی با هم می ریم!


 

از طرف همسرت سارا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 10:53 موضوع | همين مطلب