دلم می خواد ...
برم قاطی تموم بچه های خوابگاه شم و باهاشون گرم بگیرم ...
برم تو حیاط با اونا که دارن رو تخت کنار حوض هندونه می خورن، هنذونه بخورم ..
برم پیش شیوا و فاطمه همون کارو بکنم ..
برم فیلم نیگاه کنم با همه!
برم تو حیاط روی تخت خودم بشینم رمان بخونم در حالی که آب فواره حوض توی حیاط می آد..
.
.
.
اما نمــــــی رم .
خوب که فک می کنم دلم یه چیز دیگه می خواد ... وضو می گیرم ، می رم به خدا یادآوری کنم که در مورد تو چه قولی بهم داده ..
...
میشه بهت زنگ زد و صداتو شنید، اما نمی خوام ... یه حس قشنگیه وقتی می خوامت و نیستی ... یه جوریه ... مثه سقوط کردن از یه ارتفاع بلند ، پر تشویشه ... پر اضطرابه ... پر خواستنه ...
این وبلاگ شده محرم راز من، وقتی نیستی مثه یه دریچه به تو بهش پناه می برم .. وقتی هستی ، به خودت ...
کاش اون روزای خوبمون از راه برسن ، روزایی که توی این دنیا نیست .. اونجایین که من و تو تموم نمیشیم ، اونجایی که روزامون پر استرس بودن یا نبودن اون یکی نیست .. روزایی پر باهم بودن ...
هرچی واست بگم کم گفتم، از این احساسی که وقتی هستی همه ی اطرافمو مثه اکسیژن میگیره ... یه جورایی به خوب بودن تو وابستس .. به این که تو همیشه لبخند می زنی و کنار همه ی بدخلقی های من می مونی... من نمی دونم چی میشه که وقتی عصبانی ام ، یه چیزی از درون تو منو آروم می کنه ف نمی دونم چی میشه که وقتی صدای قلبتو می شنوم می فهمم که تو دنیا هنوزم کسییی هستن که زندن! ... می فهمم که تو دنیا تنها نموندم ... می فهمم که دست گرمت همیشه آمادس که دستای سرد و یخی منو تو خودش قایم کنه و سینه ات حاضره که دردای منو تو مهربونیش گم کنه ...
نمی دونم چی باید بگم که حرفام مثه آدما نباشه و حرف دلم باشه ... نمی دونم چی باید بگم که تو هیچ وقت، هیچ وقت ، هیچ وقت یادت نره که یه روزی یه دختری عاشقت شد و تا ابد عاشق مونده و تا ابد باهات مونده و هرروز صدای نفسات اولین زمزمه ی زنده بودن روح مهربونیه واسش ...
من ... نمی دونم تا حالا بهت گفته بودم دوست دارم یا نه ...
.
.
.
...
از طرف همسرت سارا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:47 موضوع | همين مطلب
وقتی اینجا نیستی ، به محض اینکه تو چشام یه نقطه میشی که داره دور و دورتر میشه ... نمی دونم باید بودوام طرفت یا این که به فردا فک کنم که دوباره می بینمت و میای پیشم ....
خیلی سخته، ندونی باید چی کنی ... مثه الان که باید نمودار نیکولز رو به جاهد تحویل بدم و هنوزم نمی دونم نمودارش چی چی هست ...
فردا می بینمت .. اما بازم فردا تموم میشه ... نمیدونم آخرش تموم شدن فرداهاست یا شروع شدن پس فرداها ... ![]()
هنوزم گاهی می ترسم که شاید تصورم باشی ... شاید وجود نداشته باشی ... شاید خیال می کنم که تو همین اطرافا هستی ... شاید اسمت دیگه روی برد نباشه ، من از خواب بیدار می شم و می بینم که تو رفتی .. یا از اولم نبودی که بری .. خیلی گیج کنندس ... ![]()
همیشه فک می کردم وقتی ۲ نفر همو دوست داشته باشن و به هم برسن همه مشکلات حل میشه .. اا حالا می ترسم که شاید یکی از اونا خیال اون یکی باشه .. و اصلن رسیدنی در کار نباشه ... خیلی وحشتناکه ...
بذار این اثاث کشی تموم بشه ، انقده می چسبم بهت که یادم بره این روزا چی فکر می کردم! ![]()
بعدشم ، فک نمی کنم تا حالا بهت گفته باشم که چقده دوس ...
دوس ...
دوست ...
دوست ...
دوست دارم با هم بریم پارک و جنگل!
این به اون در!! ![]()
راستی ...
خیلی گـــــلی!!
تقدیم بهت با همونی که خودت می دونی
از طرف همسرت سارا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 15:0 موضوع | همين مطلب
سلام :)
امروز عصر من سارا رو از خواب بیدار کردم !!! ![]()
ولی این اولین بارم نبود، روزی ۲ - ۳ بار این کار رو میکنم، اما اصلا حس خوبی نداره، مخصوصا که بفهمم داشته یه خوابه خوب هم میدیده ![]()
خوب چیکار کنم هر وقت فکر میکنم بیداری زنگ میزنم میبینم خوابی ![]()
الآنم سارا دوستش اومده با هم رفتن تو اتاق حرف میزنن، منم این بیرون نشستم بلاگ آپ میکنم ! (فکر کنم معلوم بود دارم چیکار میکنم !)
راستی امروز با سارا رفتیم هفت حوض بعد سارا واسه ی من یه پیرهن سورمه ای خیلی خیلی خوشگل رو از پشت ویترین دید
خیلی خوشحال شدم، خیلی، خیلی،
خیلی دو ...
خیلی دوسش...
خیلی دوسش دا...
خیلی دوسش دار...
خیلی دوسش دارم...
خیلی دوسش دارم پیرهنرو ![]()
![]()
![]()
قبلترشم بگم که ما به قول سارا امروز امتحانی روکه براش ۱ - ۲ روز خوندیم رو تو ۱۰ دقیقه دادیم ![]()
البته حالا ماهم که ۱ - ۲ روز خوندیم ! خوندیم دیگه !!! واقعا !!!
مه آمس، مه آمس، مه آمس ![]()
![]()
از طرف همسرت مصطفا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 22:0 موضوع | همين مطلب
نشستم یه گوشه ی اتاق و تنهایی دارم به تو فک می کنم ... احتمالا الان باید تو راه خونه باشی ...
این روزا همش با توام ، تموم لحظه هام داره با تو می گذره ، فقط کافیه یه لحظه ازت دور شم تا دیوونه شم ... دیوونه تر شم به قول مامانم .. ![]()
نمی دونم تو هم همین احساس منو داری یا نه ، ولی خوب خدا رو روزی هزار مرتبه شکر می کنم که دوسم داری.. شاید به حرمت همین احساس خوب تو باشه که خدا هم این روزا بیشتر ما رو دوست داره ... کسی چه می دونه ؟!...
دلم میخواد تمام لحظه هامون مثه دیروز بودن .. مثه دیروز که یه لحظه هم از هم جدا نشدیم .. حتا اگه جسممون با هم نبود ..
راستی سلیقت حرف نداره ها!
واسه انتخاب من نمی گم ها! واسه انتخاب اون پیرهن خووشگله می گم که امروز پسندیدی!!!
روزای عجیبی دارن میان مصطفا... روزای عجیب .. امیدوارم خدا رو فراموش نکنیم ![]()
آخرشم اینکه :
تا حالا بهت گفته بودم دوست دارم؟! ...
![]()
خوب اگه نگفتم حتمن علتی داشته! ![]()
.
.
.
پیوست: هنوزم بهت نگفتم هاااا ![]()
از طرف همسرت سارا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 16:36 موضوع | همين مطلب
خدای من بالاخره صدای این زنه (مشترک مورد نظر ...) قطع شد، گوشمون به شنیدن صداتون مفتخر شد :)
سارا امشب شام درست نکرد :( ولی در عوض یه شیر عسلی با هم خوردیم خدااا :)
وای خدایا یعنی میشه الآن که من دارم اینجا مینویسم سارا هم بنویسه، یعنی میشه، با هم تو یه لحظه ! خدا کنه الآن تو هم در حال نوشتن باشی، البته تله پاتی من همیشه درست کار میکنه ها D:
راستی من همین الآن که داشتم فکر میکردم چی بنویسم، منوی تغییر قالب آرشیو رو که اونروز نتونستیم پیدا کنیم، پیدا کردم :)
امشب دلم برات خیلی تنگ شده، الآنم 6 - 7 ساعته که همو ندیدیم :( ولی من خیلی دلم تنگ شده، انقد که اگه اینجا بودی میدونی چیکار میکردم ؟ میومدم پیشت، بعد بهت میگفتم که دلم خیلی برات تنگ شده بود :(
ضمنا یادته استرلیا که بودیم به خاطر این 1 - 2 ساعتی که تلفن تو آنتن نداد میتونستیم از استرالیاسل خسارت بگیریم در حد هزاران دلار :)
حس تله پاتیم به من میگه تو هم داشتی مینوشتی و الآن هم حتما نوشتنت تموم شده :)
از طرف همسرت مصطفا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:10 موضوع | همين مطلب
نمی دونم چه جوری میشه بهت نشون بدم که بهترین لحظات زندگی مسخره ام با تو بوده...
شاید اگه یه چیز دیگرو بهت نشون بدم کافی باشه ، نه؟! ![]()
اینجا بارون اومد ، منم دیدمش ... تو منو بردی بیرون تا بارونو بهم نشون بدی ... بارونو نیگاه نمی کردم ، چشای تورو می دیدم که توی زندگیم می بارید ... دوست دارم مصطفا ...
اینجا آدما عجیب غریبن ! دیروز اصلن به یاد من نبودن ، اما امروز به یاد من افتادن!!! فک کنم یه ارثی چیزی بهم رسیده! ![]()
کاش تو این بارون ، تو تنهایی اون اتاق مسخره ، تو بغض امشب که راه گلومو بسته ، تو یه مشت حرفای درهم و برهم که نمی تونه احساسمو بهت دقیقن نشون بده ،تو نهایت یکی شدن ... امشب ... با هم بودیم ...
امروز باهم بودیم ... تو شرکت ، وقتی داشتی کار می کردی ، وقتی اون آقاهه می اومد ازت یه چیزی می پرسید یا وقتی که دپیش ما اسمتو می آورد دلم می خواست دااااد بزنم و به همه بگم که تو شوهر من هستی! بعدش بدوام بیام تو بغلت ... اما نمی شد ... بهت افتخار می کنم مصطفا ...
الان توام داری می نویسی ... اما من به جای این که نوشته هاتو بخونم دارم تپشای قلبتو نگاه می کنم ... کاش می شد جلوی زمانو گرفت که هر لحظه داره ما رو به مرگ نزدیک تر می کنه ... نمی خوام بی هم یه لحظه هم زجر بکشیم ... دلم می خواد می شد یه دونه از سلولای تنت بودم تا با تمام دنیات یکی می شدم و هیچ وقت ، حتا تو قیامت هم ازت جدا نمیشدم ... مصطفا ... تو می دونستی بهترین ِ منی؟ ... ![]()
من فدای اون نگاه خواب آلودت بشم که منو کشته ... ![]()
![]()
امشب ، فردا ، همه ی روزامون با هم خواهد بود ... منو تو باهم دنیا رو می ترکونیم ... می تونیم با هم بریم تا نهایت یکی شدن ... تا نهایت یکصدا شدن
... تا نهایت یک معنا شدن ...
فدای اون دسات بشم که دارن تایپ می کنن .. فدای اون ضربان قلبت که تنها علت من واسه زنده موندنه ... نمی دونم قراره فردا چی بشه ... اما یه چیزی تو دلم ووول می خوره ... یه چیزی که داره میگه روزایی رو در پیش داریم که شاید سخت ترین و به یادموندنی ترین روزا باشن ...
مصطفا ...
دوست دارم ... ![]()
از طرف همسرت سارا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:10 موضوع | همين مطلب
هرچی صدات میکنم، میگه مشترک مورد نطر ... .
اه، دارم دیوونه میشم، دارم میمیرم ...
دارم میمیرم ...
1 ساعته ، نه بیشتره از 9.5 دارم همینکارو میکنم، یه بار گرفت جواب ندادی، حالا دیگه نمیگیه :((
اه
اه
اه به ایرانسل
اه به ایرانسل
دارم دیوونه میشم
سارا ...
از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:45 موضوع | همين مطلب
از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:21 موضوع | همين مطلب
از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:17 موضوع | همين مطلب
از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | همين مطلب
درباره ما
ما دو تا آدم هستیم ... مثه همه ...
عاشق شدیم و این وبلاگو درباره ی عشقمون ساختیم ...
حالا از اون روزا خیلی میگذره..
ازدواج کردیم و ...
بخونید تا بشناسیدمون.
فهرست اصلی
ما
... شما
حرفهای قديمي تر
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY