تبليغاتX
تخیلات دو بهمنی... که به واقعیت پیوست!

زن دوم! شایدم چندم!!!

وااای خدای من!! چقده خوشحال شدم وقتی بم زنگ زدی و گفتی بلاگو چک کنم!!!

خدایا !! آره همه چی داره خوب میشه ، اما تو داری میری چین..

زندگی کردن تو تنهایی واسم شده عذاب .. انگاری منتظرم همش تو بیای تا زندگی کنم ، درس بخونم ، غذا بخورم ، بخوابم ، نفس بکشم ، بنویسم ، راه برم ...

وقتی تو نیستی بیشتر دلم می خواد تو تنهایی خودم به خدا التماس کنم تا بیشتر ببینمت .. خدایا کی میاد اون روزی که ...

انقدر از خدیجه پرسیدم وقتی مامان بیاد چی میشه که دیگه اگه یه بار دیگه بپرسم حقمو می ذاره کف دستم ... اما خیال دارم امشبم باز بپرسم .. فوقش اینه که زنگ بزنم از مامان بپرسم ... خدایا ..

بذار این ششم بگذره ... باید التماسشون کنیم که بذارن ...

واااای ... یعنی چی میشه مصطفا جووونم؟!؟!...

یه جورایی از این که این مسیری که داریم یه خورده .. یه خورده . .. فقط یه خورده سنگ ریزه توشه خسته شدم ...

 

... ببخشید دیگه خوب...

راستی مصطفا جوونم ... وقتی که دیگه مامانم بیاد و مامانت بیاد و ... دیریدی دیری ... بعدش باید بهم قول بدی هیچ وقت هیچ وقت تنهام نذاری ...

من الان تو روز ۷ ،۸ ساعت نمی بینمت اینجوری شدم ... چه برسه به این که واای دوباره بخوای بری چین...

واای ... خدا جونم اگه بخوای بری اونجاز ن بگیری چی؟ ... بعد با ی بچه ی بدون چش بیای بگی عزیزم این بچه مونه!!  وااای اگه یه موقع زنگ بزنی بگی یه سال دیگه می آم چی؟...  یا اگه اونجا آدم بکشی بعد بندازنت تو زندان و حبس ابد بخوری؟...    یا اگه اعدامت کــــــــــنن چــــــــــی؟؟؟؟؟

مصطفا نرووووووووووووووووووووووووو ...  جووون من نرووووو

...

شوخی کردما ... بهمنی بازی درآوردم ... برو خوش بگذره جیگرتو هم کباب کنم بوخورم ... هر جا می خوای بری برو اما گیتارو با خودت نبر... باشه ؟

من دوست دارم هااا  

مفازف خودت باش...


 

از طرف همسرت سارا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 17:42 موضوع | همين مطلب


ما

سارا ...

سلام

داره خوب میشه، مطمئنم که داره اوضاع خوب میشه، داره همونی میشه که من و تو میخواستیم، داره خوب میشه سارا ...

بیا ...

بیا باهم چشمامونو ببندیم ...

من و تو و ...

دوست دارم سارا، دوست دارم ...


 

از طرف همسرت مصطفا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 15:36 موضوع | همين مطلب


نامرد!

تو خیلی وقته که حتا یادت نمی آد اینجا چه خبره... اصلن دست به قلم نمی شی ...

باشه ، باشه ، باشه !! یادت باشه!! منم دیگه نمی نویسم ...


 

از طرف همسرت سارا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 11:22 موضوع | همين مطلب