تبليغاتX
تخیلات دو بهمنی... که به واقعیت پیوست!

خاطره شد

صندلی وسطی اون مبل بزرگه هم خاطره شد :)

دوست دارم ...


 

از طرف همسرت مصطفا در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 19:52 موضوع | همين مطلب


ما

سارا ...

سلام

داره خوب میشه، مطمئنم که داره اوضاع خوب میشه، داره همونی میشه که من و تو میخواستیم، داره خوب میشه سارا ...

بیا ...

بیا باهم چشمامونو ببندیم ...

من و تو و ...

دوست دارم سارا، دوست دارم ...


 

از طرف همسرت مصطفا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 15:36 موضوع | همين مطلب


مورچه

از خودت دزدیدمش:

دیروز مورچه شدم، یه مورچه شدم اومدم کنارت، تو دست کشیدی روم خودم شدم، کنارت بودم، همه ی لحظه ها، کنارت بودم، زندگی کردیم، یه زندگیه مورچه ایه یه روزه!

با هم نشستیم، با هم پاشدیم، با هم خندیدیم، با هم گریه کردیم، با هم رقصیدیم، با هم فیلم بازی کردیم، با هم با هم با هم و کنار هم، نه مثل الآن! نه مثل الآن که من تو اتاق تاریکم تنها نشستم، تنها روشنی اتاق از همین صفحه ی سفید مشترکمونه!

اتاقم خالی شده! اتاقم خالی شده اما تو تاریکی پر و خالیش با هم فرقی ندارن! تو تاریکی فقط تو خیال تو ام، تو که نشستی کنارم، تو که نگاهم میکنی، تو خیالم اتاق روشنه، روشنه روشن! من، تو، یه اتاق هرچند کوچیک اما مال ما!

میدونم میدونی میشه ! میدونیم میشه ...

بهت گفتم دوست دارم مگه نه ؟


 

از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 21:7 موضوع | همين مطلب


خواب

سلام :)

امروز عصر من سارا رو از خواب بیدار کردم !!!

ولی این اولین بارم نبود، روزی ۲ - ۳ بار این کار رو میکنم، اما اصلا حس خوبی نداره، مخصوصا که بفهمم داشته یه خوابه خوب هم میدیده

خوب چیکار کنم هر وقت فکر میکنم بیداری زنگ میزنم میبینم خوابی

الآنم سارا دوستش اومده با هم رفتن تو اتاق حرف میزنن، منم این بیرون نشستم بلاگ آپ میکنم ! (فکر کنم معلوم بود دارم چیکار میکنم !)

راستی امروز با سارا رفتیم هفت حوض بعد سارا واسه ی من یه پیرهن سورمه ای خیلی خیلی خوشگل رو از پشت ویترین دید  خیلی خوشحال شدم، خیلی، خیلی،

خیلی دو ...

خیلی دوسش...

خیلی دوسش دا...

خیلی دوسش دار...

خیلی دوسش دارم...

خیلی دوسش دارم پیرهنرو

قبلترشم بگم که ما به قول سارا امروز امتحانی روکه براش ۱ - ۲ روز خوندیم رو تو ۱۰ دقیقه دادیم

البته حالا ماهم که ۱ - ۲ روز خوندیم ! خوندیم دیگه !!! واقعا !!!

مه آمس، مه آمس، مه آمس


 

از طرف همسرت مصطفا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 22:0 موضوع | همين مطلب


تله پاتی

خدای من بالاخره صدای این زنه (مشترک مورد نظر ...) قطع شد، گوشمون به شنیدن صداتون مفتخر شد :)

سارا امشب شام درست نکرد :( ولی در عوض یه شیر عسلی با هم خوردیم خدااا :)

وای خدایا یعنی میشه الآن که من دارم اینجا مینویسم سارا هم بنویسه، یعنی میشه، با هم تو یه لحظه ! خدا کنه الآن تو هم در حال نوشتن باشی، البته تله پاتی من همیشه درست کار میکنه ها D:

راستی من همین الآن که داشتم فکر میکردم چی بنویسم، منوی تغییر قالب آرشیو رو که اونروز نتونستیم پیدا کنیم، پیدا کردم :)

امشب دلم برات خیلی تنگ شده، الآنم 6 - 7 ساعته که همو ندیدیم :( ولی من خیلی دلم تنگ شده، انقد که اگه اینجا بودی میدونی چیکار میکردم ؟ میومدم پیشت، بعد بهت میگفتم که دلم خیلی برات تنگ شده بود :(

ضمنا یادته استرلیا که بودیم به خاطر این 1 - 2 ساعتی که تلفن تو آنتن نداد میتونستیم از استرالیاسل خسارت بگیریم در حد هزاران دلار :)

حس تله پاتیم به من میگه تو هم داشتی مینوشتی و الآن هم حتما نوشتنت تموم شده :)


 

از طرف همسرت مصطفا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:10 موضوع | همين مطلب


توروخدا

هرچی صدات میکنم، میگه مشترک مورد نطر ... .
اه، دارم دیوونه میشم، دارم میمیرم ...
دارم میمیرم ...
1 ساعته ، نه بیشتره از 9.5 دارم همینکارو میکنم، یه بار گرفت جواب ندادی، حالا دیگه نمیگیه :((
اه
اه
اه به ایرانسل
اه به ایرانسل
دارم دیوونه میشم

سارا ...

 


 

از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:45 موضوع | همين مطلب


بارون

تو تاکسی بودیم بارون میومد شدید اما زود قطع میشد، راننده گفت بارون میاد اما درست حسابی که آدم حال کنه نه !
حالا داره میاد، زیاد هم میاد ! شدید هم میاد، من به سارا میگم بیا بریم پشت بوم بارونو ببینیم اما سارا میگه اینجاکه بارون نمیاد!!! حالا قراره ببرمش پشت بوم بهش نشون بدم داره بارون میاد ! :(
 


 

از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:21 موضوع | همين مطلب


خرید ...

امروز مریم اومده بود خونمون ! بعد از 2 - 3 ماه دفعه ی اول بود که درست حسابی میومد اینجا، نهار من درست کردم، توالت رو هم شستم اما فقط خودم ازش استفاده کردم، از مغازه های کنار خونه هم 3 - 4 تا دامن و 1 - 2 تا شال و 1 - 2 تا پیرهن و 1 کیف و 1 دونه مانتو و 3 تا انگشتر و 2 تا شلوار لی واسه سارا خریدیم، البته یه ساعت و 17 - 18 تا پیرهن هم واسه من خریدیم ها !!! مریم رو تایه جایی رسوندیم و اومیدیم خونمون!
من دلم واسه سارا اما تنگه چرا ؟ :((
 


 

از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:17 موضوع | همين مطلب


مصطفا میایه ...

من برگشتم خونه :)
راستش برای یه مساله ی کاری یه چند روزی رو دیر میومدم خونه واسه همین هم سارا رو کم میدیدم هم وقت نمیشد بیام اینجا بنویسم !
چون قول دادم پستهام زیاد شه بقیش رو پست بعدی مینویسم D:
 


 

از طرف همسرت مصطفا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | همين مطلب


ساختیم

امروز من و سارا تو خونه نشسته بودیم، سارا داشت ناهار درست میکرد من هم استراحت میکردم، یه هو من یه فکری به سرم زد !!! بهش گفتم بیا یه وبلاگ مشترک بسازیم توش دو نفری بنویسیم !

بعد اومدیم ساختیم :)


 

از طرف همسرت مصطفا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 12:6 موضوع | همين مطلب