الان نشستم جلو دفتره استاد مریم جوون... یا به عبارتی استاد جوون مریم!!

قراره عصر بیام شرکت و بعد از یع دور تخلیه امید از طرف رئیس جوون، بریم ددری... با هــــم

دیشب تا ۳ و نیم بیدار بودم، اما نشد بشینم یه دل سیر بات حرف بزنم ... کارامون داره درست میشه ... خدا بخواد تا کمتر از یه ماه دیگه شروعش می کنیم ... آخ چقده گشنمه ...

در شمن ، هیچ دلیل نمیشه که یک مساوی یک نباشه ، پس من دوست دارم ( منطق کاملاً سارایی )

خسته شدم از علافی... از صبح تا حالا علاف این ازهری ام ... هر چند وقت یه بارم واسه تنوع فک می کنم که اگه من بمیرم چی میشه و تو چی می کنی و ... خلاصه آخر خربازی دیگه ...

اِااا ه ... تو همش چند خطی می نویسی .. چطور توقع داری من بازم بنویسم؟!

بعدشم من دیگه میرم ، مریم اومد. باباییی


 

از طرف همسرت سارا در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 13:37 موضوع | همين مطلب