الان نشستم جلو دفتره استاد مریم جوون... یا به عبارتی استاد جوون مریم!! ![]()
قراره عصر بیام شرکت و بعد از یع دور تخلیه امید از طرف رئیس جوون، بریم ددری... با هــــم![]()
![]()
دیشب تا ۳ و نیم بیدار بودم، اما نشد بشینم یه دل سیر بات حرف بزنم ... کارامون داره درست میشه ... خدا بخواد تا کمتر از یه ماه دیگه شروعش می کنیم ... آخ چقده گشنمه ... ![]()
در شمن ، هیچ دلیل نمیشه که یک مساوی یک نباشه ، پس من دوست دارم ( منطق کاملاً سارایی ) ![]()
خسته شدم از علافی... از صبح تا حالا علاف این ازهری ام ... هر چند وقت یه بارم واسه تنوع فک می کنم که اگه من بمیرم چی میشه و تو چی می کنی و![]()
... خلاصه آخر خربازی دیگه ... ![]()
اِااا ه ... تو همش چند خطی می نویسی .. چطور توقع داری من بازم بنویسم؟! ![]()
بعدشم من دیگه میرم ، مریم اومد. باباییی![]()
از طرف همسرت سارا در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 13:37 موضوع | همين مطلب
درباره ما
ما دو تا آدم هستیم ... مثه همه ...
عاشق شدیم و این وبلاگو درباره ی عشقمون ساختیم ...
حالا از اون روزا خیلی میگذره..
ازدواج کردیم و ...
بخونید تا بشناسیدمون.
فهرست اصلی
ما
... شما
حرفهای قديمي تر
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY